
صداى آلمان: خانم هایده، از چه زمانی شروع به خوانندگی کردید، چه کسی شما را تشویق به اینکار کرد و بالاخره آیا خوانندگی را نزد استادان فن آموختید یا اینکه خیر؟
هایده: من خواندن آواز و تصنیف را از طریق رادیو و شنیدن صدای بانوی آواز ایران، خانم دلکش، آموختم. ولی بعد، وقتی تصمیم جدی گرفتم برای شروع فعالیت هنری نزد استاد تجویدی و فرهنگ شریف و استاد عبادی آواز کار کردم و چندماهی هم برای آقای ناصری خواندم. اما در اصل این چیزی ذاتی و خانوادگی بود که در وجود من بود و از راه گوش بهتر می توانستم یاد بگیرم.
صداى آلمان: وقتی آدم زندگی هنرمندان مملکتمان را مورد بررسی قرار میدهد به این نتیجه میرسد که هنر غالبا در خانوادهی آنها ارثی بوده است. آیا در خانوادهی شما هم چنین حالتی وجود داشته، با توجه به اینکه خواهر شما، خانم مهستی، هم از صدای خوب و خوشی برخوردارند و جزو خوانندگان معروف و سرشناساند؟
هایده: بله، اتفاقا در خانوادهی ما صدا ارثی بوده و پدرم یکی از هنردوستان واقعی بود که به موزیک کشورمان عشق میورزید و اغلب روز و شبها را با و موزیسینهای خوب و خوانندگان میگذراند. و من در آن خانواده بدنیا آمدم و از بچگی یاد گرفتم که به موزیک گوش بکنم و البته در خون من هم بود و خداوند هم با لطفاش به من صدایی داد که امروز میتوانم در حضور شما بنشینیم و بهرصورت ملت ایران و هنرمندان من را بعنوان یک هنرمند قبول داشته باشند.
صداى آلمان: اینطور که من شنیدم، مادر شما هم از صدای خوب و خوشی برخوردار است؟
هایده: بله، مادرم و خالهام صدای خوبی داشتند.
صداى آلمان: خانم هایده، اینجا صحبت خواهر شما، خانم مهستی، بمیان آمده است. آیا شما خواهرتان را بعنوان یک رقیب سرسخت ملاحظه میکنید یا اینکه خیر؟ مقصودم اینست که آیا تا بحال در خودتان دیدهاید که خواهرتان را بعنوان یک رقیب حساب کنید؟
هایده: باید بگویم که من یکی از کسانی بودم که خواهرم را به خواندن تشویق کردم، برای اینکه خود من از بچگی میخواندم. فکر میکنم ۱۲ ساله بودم که حتا برای خواندن آواز تمرین میکردم. آنوقتها، خوب، مهستی ۴ سال از من کوچکتر است و آنوقتها من به او یاد میدادم که تصنیف بخواند. وقتی که بصورت جدی کار را شروع کردیم، هیچوقت با هم رقابت نداشتیم و سعی میکردیم همیشه ایراد کارهایمان را بگیریم و توصیهی همدیگر را قبول میکردیم، برای بهتر شدن کارمان.
صداى آلمان: شما اول وارد رادیو شدید یا خواهرتان؟
هایده: من اول وارد رادیو شدم، ولی متاسفانه به دلایل گرفتاریهای خانوادگی، اینکه شوهر من نمیگذاشت صدای من از رادیو پخش بشود. صدای من فقط یکبار از رادیو پخش شد و بعد هم جلوی نوار گرفته شد، ولی من چون علاقمند به خواندن بودم، دچار بیماری شدم. در واقع راه را اول من باز کردم و بعد مهستی شروع کرد و بعد از یکسالونیم دوسال من دوباره شروع کردم به خواندن.
صداى آلمان: از چه زمانی وارد رادیو شدید و اولین ترانهای که اجرا کردید چه نام داشته و ساختهی چه کسی بود؟
هایده: اولین آهنگی که من خواندم از ساختهی استاد تجویدی بود با شعری از شادروان رهی معیری. در برنامه ی از گلها که اسم تصنیفاش «آزاده» بود.
صداى آلمان: تا آنجا که من اطلاع دارم شما ترانههای بسیاری خواندهاید. کدامیک از آنها بیشتر بر روی خودتان اثر گذاشته و حتا برخی اوقات بیاختیار آن را زمزمه میکنید؟
هایده: همین ترانه آزاده. چون شادروان رهی معیری خیلی روی این تکیه داشت و بهرکسی نمیداد این تصنیف خوانده بشود. نمیدانم دلیلش چی بود.
صداى آلمان: دلیلش واضح است، صدای خوب و خوش شما.
هایده: خوانندههای خوش صداتری قبلا بودند که مایل بودند این تصنیف را بخوانند، ولی خوب، خوشبختانه نصیب من شد و من، با این تصنیف قدم گذاشتم به کار هنری. شاید هم سبباش این باشد که این تصنیف در من اثر بسیاری دارد. دلیل دیگرش را نمیدانم. بهرصورت شنوندگان خودشان قضاوت میکنند که این تصنیف، آهنگ و تنظیمکردنش واقعا چیزیست استثنایی و وقتی هم، خودم آنرا میشنوم دگرگون میشوم. من کارهای گلها را ترجیح میدهم به کارهای امروزی.
صداى آلمان: شما در کنار ترانههای اصیل ایرانی، ترانههای، بقول معروف، «جاز» هم خواندهاید. نظرتان در مورد این دو شیوهی موسیقی چی هست و بیشتر تابع کدامیک از آنها هستید؟
هایده: مسلما کار من، کار اصلی من کار اصیل ایرانیست و من ترجیح میدهم دنبال کار خودم را بگیرم. ولی همانطور که خدمتتان عرض کردم، ما دستمان اینجا یکخرده خالیست.
صداى آلمان: آیا شما شخصا شعر و آهنگهایتان را انتخاب میکنید یا اینکه دیگران میسازند و شما فقط اجراکننده هستید؟
هایده: نه، من خودم دخالت دارم در شناختاش و شعر را میدهم شاعر عوض بکند و آهنگهایی را که مطمئن نیستم خوب بتوانم اجرا بکنم یا به صدای من نخورد قبول نخواهم کرد. من خودم در این مورد خیلی وسواس دارم.
صداى آلمان: مقصود من اینست که شما خودتان سفارش میدهید؟ مثلا، فرض کنید، به شاعر سفارش میدهید که من یک شعری میخواهم در وصف بهار، نوروز و اینها...
هایده: و به آهنگسازم میگویم دلم میخواهد در مایهی شور برایم بسازی و یا در مایهی شور ما میتوانیم تصنیف سنگین داشته باشیم، میتوانیم ریتم شش و هشت داشته باشیم، بقول خودمان، و در اینکارها، بله، من خودم دخالت میکنم و از آنها میخواهم که برایم چه جوری بسازند.
صداى آلمان: آيا خودتان تا بحال آهنگی ساختهاید؟
هایده: بله، ملودی خیلی به ذهنم میآید، ولی، چون واقعا از نظر علمی به آن پایه نرسیدهام که بتوانم فورا به نت تبدیلاش کنم در ضبط صوتی که کنار دستم هست زمزمهاش میکنم، خصوصا آهنگی اصیل و کلاسیک خودمان را. اغلب آهنگهایی هم که در حال حاضر از من شنیده میشود، خودم دستکاریاش میکنم و به آهنگساز ایده میدهم. روی شعری که گفته میشود حال و هوای شعر را میبینیم که در کدام دستگاه اجرا بشود. بله، خودم این ذوق را دارم، ولی متاسفانه هیچ نوع سازی را نمیتوانم بزنم.
صداى آلمان: خانم هایده، صدای کدامیک از خوانندگان ایرانی، اعم از اینکه از دنیای ما رفته یا در قید حیاتاند، بر روی شما اثر گذاشته و تا چه اندازه کارشان را میپسندید؟
هایده: بارها این سوال از من شده. من به صدای خانم دلکش واقعا عشق میورزیدم و از طریق صدای خانم دلکش، می توانم واقعا بگویم، هنر را یاد گرفتم. از آقایان به صدای آقای محمود خوانساری بسیار علاقمند بودم، که صدای محمود یک صدای خاصی بود، یک غمی در آن بود، یک احساس عجیبی در آن بود که کم نظیر بود. و به صدای گلپایگانی هم که البته علاقهی خاصی داشتم. همانطور که اطلاع دارید، همکاری بسیار زیادی هم با ایشان داشتم.
صداى آلمان: خانم هایده، وظیفهی هنرمندی مثل شما در قبال اجتماعاش چیست؟ آیا معتقدید هرچه مردم خواستند باید به آنها بدهید، یا اینکه هنرمندی، مثل شما، باید مردم را بدنبال خودش بکشد و چندقدمی از مردم جلوتر باشد؟
هایده: دوتا جواب دارم برای سوالتان. اول اینکه، اگر مردم نبودند و خواستهی مردم نبود، من نمیتوانستم امروز هایده باشم و یک هنرمند شناخته شوم. ولی در این دوره از زمان سعی میکنم که مردم را بدنبال خودم بکشانم و به مردم آنچیزی را که احساس میکنم، که خود مردم هم احساس میکنند، بصورت آواز و شعر عرضه بکنم و این یک بیداری، یک هشداریست برای تمام ایرانیهایی که در غربت زندگی میکنند و مشتاق وطنشان هستند.
صداى آلمان: خانم هایده، من سوال دیگری ندارم. اگر شما فکر میکنید برای شنوندگان مطلبی گفته نشده است بیان کنید.
هایده: برای یکایکتان دلم تنگ شده، برای مملکت عزیزم ایران، برای هوایش، برای خاکش، برای کوچههایش، برای همه چیزش. آرزو میکنم که انشااله روزی خودم را در قلب همهی عزیزانی که در مملکت هستند ببینم. فقط میتوانم بگویم، به امید آنروزی که برگردم به ایران، در میدان شهیاد، با صدای خودم، بدون میکروفون، بدون موزیک برای همهی هموطنانام بخوانم و همانجا، در کنار آنها به زندگیام خاتمه بدهم.
"بر گرفته از صداي آلمان"
گريه ام گرفته بود
همه گل گلدون من را مى خواندند

آرش نصيرى
هميشه هيجان راه درستى نيست براى تشخيص آنكه موضوعى بر شما تأثير گذاشته است يا نه و بر عكس آن هم. ممكن است كه كسى با آرامش از موضوعى صحبت كند و طورى نشان دهد كه انگار برايش مهم نبود آنچه به نظر شما خيلى بايد برايش بااهميت باشد. لازمه اين هر دو آن است كه طرف شما بتواند احساسات خود را كنترل كند يا اينكه شما را در مقابل يك احساسات ساختگى قرار دهد. اينها را يك هنرپيشه مى تواند براحتى انجام دهد اما مصاحبه شونده ما خواننده بود و من پرسيده بودم كه وقتى فهميد ديگر نمى تواند بخواند چه احساسى داشت، گفت: خواندن برايم حياتى نبود. در درونم چيزى بود كه با همه احترامى كه براى موسيقى قائل هستم اما نخواندن چيزى را برايم عوض نكرده بود، من براى خودم مى خواندم.
اينها را گفت و وقتى رسيديم به بيست سال بعد، يعنى روزى كه دوباره مجوز خواندن گرفت، ديگر نتوانست احساسش را پنهان كند. سالن سينما صحرا پر بود از پير و جوان و خودش هم مى گويد حتى روى زمين نشسته بودند و خيلى ها هم پشت در مانده بودند. گفت: «گريه ام گرفته بود؛ همه داشتند گل گلدون من را مى خواندند!»
* اول مصاحبه خوب است كه از اول شروع كنم. اولين چيزى كه الان به ذهن من مى رسد، اين است كه درباره نام فاميل شما بپرسم. «غانم» يعنى غنيمت گيرنده يا غنيمت دهنده؟
- غنيمت برنده.
* پس لابد در خانواده شما سردارى كسى بوده كه اهل غنيمت گرفتن و يا به قول شما غنيمت بردن بوده كه نام فاميل شما شده «غانم»...
- ... (مى خندد) راستش اينها را من درست نمى دانم، فقط معنى آن را مى دانم. پدرم رئيس دارايى شمال بود كه بعدها به كار تجارت مشغول شد. از تهران منتقل شده بود به شمال و ما رفتيم تنكابن. من هم آنجا متولد شدم.
* در آن حال و هواى سبز شايد بى مورد نباشد كه آهنگى از شما گل بكند و در يادها بماند كه درباره گل و گلدون باشد...
- من به طور كل عاشق طبيعت هستم.
* موسيقى را از همانجا شروع كرديد؟
- نه. من حدود هشت سالم بود كه آمديم تهران. از همان كودكى صدايم خوب بود و در جشن هاى كوچك مدرسه و خانواده مى خواندم تا اينكه در آموزشگاه هاى كشور در دوره دبيرستان، مسابقه اى گذاشتند و من در سراسر كشور اول شدم. بعد هم رفتم به هنرستان موسيقى.
* يعنى قبل از آن به هنرستان موسيقى نمى رفتيد؟
- نه.
* پس چطور بدون طى كردن دروس موسيقى در كشور اول شديد؟
- بين دختران جوان در مدرسه مسابقه گذاشتند و كسى كه سنتور خوب مى زد، پيانو خوب مى زد و يا صداى خوبى داشت انتخاب مى شد و در برنامه هاى اردو كه مى گذاشتند آنهايى را كه برنده مى شدند به عنوان جايزه مى بردند اردو. من مى خواندم؛ البته اين اول شدن از نظر تكنيك خواندن نبود، از نظر وسعت صدا و انتخاب اشعار و اين جور چيزها اول شدم.
* اشعار به چه صورت بود؟
- اشعار انتخابى بود هر كس هر چيزى كه دلش مى خواست مى خواند و من يك تكه مثنوى خواندم و يك ترانه.
* آن شعر را كه خوانديد يادتان هست؟
- نه يادم نيست. فقط مثنوى كه خواندم همان «بشنو از نى چون حكايت مى كند» بود. آن موقع من هفده سالم بود.
* بعد از آن رفتيد به هنرستان موسيقى؟
- بعد از اينكه ديپلم گرفتم رفتم هنرستان موسيقى. در هنرستان آزاد موسيقى با استاد كريمى كار مى كردم.
* آن موقع كه داشتيد مثنوى را مى خوانديد لابد دستگاه هاى موسيقى را نمى دانستيد. آيا الان يادتان هست كه آن را در چه دستگاهى خوانده بوديد؟
- بله بله. (پيش خودش زمزمه مى كند) افشارى. دستگاهش كاملاً يادم است. البته بعد از آن همانطورى كه گفتم رفتم پيش استاد محمود كريمى. ديپلم را گرفته بودم و رفتم پيش ايشان و مدتى كار كردم و بعد از آن به راديو و تلويزيون دعوت شدم و رفتم آنجا، با همه درگيرى ها و مشكلات خانوادگى. (مى خندد)
* خانواده طبيعتاً راضى نبودند ديگر...
- بله! راضى نبودند. اينها را البته بارها گفته ام باز هم مى خواهيد بنويسيد.
* اشكالى ندارد؛ مختصرتر مى نويسم. در كشيده شدن شما به سمت موسيقى چه عواملى دخيل بودند؟
- بيشتر از همه تشويق اطرافيان و به هر حال شدت علاقه خودم هم بود. يكى از اشخاصى هم كه خيلى تأثير داشت در زندگى من استاد حنانه بود. ايشان خيلى به من مى گفتند كه هر سبكى كه خواستى مى توانى بخوانى؛ من هم از اين فرصت استفاده كردم و آن زمان ترانه «قلك چشات» را خواندم. موسيقى ايرانى را خيلى دوست داشتم ولى براى اينكه كارم خيلى محدود نباشد سعى كردم تعادل را حفظ كنم و موسيقى پاپ را هم كار كردم. الان هم در كنسرت ها همين روال را ادامه مى دهم؛ هم پاپ و هم سنتى.
* موسيقى پاپ شما هم كه بيشتر حالت موسيقى كلاسيك داشت و دارد يعنى نزديك نيست به موسيقى پاپى كه ما مى شنويم و مى شنيديم. آيا از همان اول بنا داشتيد كه موسيقى سنگين ترى كار كنيد؟
- بله. استاد حنانه به من گفته بودند كه تو مى توانى هم اپرا كار كنى، هم موسيقى ايرانى؛ صدايت چيزى است بين شرق و غرب. هر سبكى كه بخواهى مى توانى كار كنى.
بعد از آن بود كه من تصميم گرفتم بيايم به سمت موسيقى پاپ، اما فكر مى كنم موسيقى اى كه من مى خواندم، شبيه پاپهاى امروز نبود و حداقل هم شعر و هم آهنگ سطح بالايى داشت.
* گفتيد اولين آهنگى را كه خوانده بوديد، «قلك چشات» بود. شعر و آهنگ مال چه كسانى بود؟
- شعرش را آقاى سعيد دبيرى ساخته بود و آهنگ آن را هم آقاى فريبرز لاچينى.
* آهنگ «گل گلدون من» را هم بعضى ها مى گويند ساخته فريبرز لاچينى است...
- نه، نه. اين آهنگ از ساخته هاى «فريدون شهبازيان» است با ملودى و تنظيم خودشان. شعر آن هم ساخته آقاى «فرهاد شيبانى» است.
* آيا بعد از استاد محمد كريمى، نزد استادان ديگر هم كار كرديد؟
- من آواز را با ايشان كار كردم، البته به طور خصوصى و پيش خودم هم كار مى كردم با نوارهاى مختلف. از استاد حنانه هم سولفژ و تكنيك هاى موسيقى را آموختم و پيانو را هم كه گفتم در حد مبتدى كار كردم.
* اولين بارى كه صدايتان پخش شد، براى همين آهنگ «قلك چشات» بود؟
- نه، نه. قلك چشات نبود. من يك مدت موسيقى ايرانى كار مى كردم و چند آهنگ خواندم، اما آنطورى كه دلم مى خواست راضى ام نكرد و بنابراين رفتم به سمت موسيقى پاپ و بعد از آن هر دو را با هم حفظ كردم. از استاد تجويدى چندين آهنگ دارم. از مهندس همايون خرم آهنگ دارم و همينطور ديگران. البته اولين بارى كه صدايم پخش شد را يادم نيست، البته در تلويزيون نبود.
* از آهنگسازانى كه با آنها كار كرديد، كار كدام يك از آنها را بيشتر مى پسنديد؟
- آهنگهايى كه از من هست كه نمى دانم شنيده ايد يا نه - كه احتمالاً شنيده ايد - هم از آهنگسازان صاحبنام است. بعد از پخش قلك حيثات اكثر آهنگسازان علاقه مند كار با من شدند. آن آهنگ به طرز عجيبى مورد توجه قرار گرفت، تا مدتها آهنگ روز بود و هيچ آهنگى نتوانست با آن رقابت كند. بعد از آن، آهنگسازان خودشان پيشنهاد خواندن آهنگهايشان را دادند، ولى من هميشه در كادر بسته كار كرده ام. يعنى موسيقى و موزيك و هنر خوانندگى براى من آنقدر عزيز و محترم بود كه من به خودم اجازه نمى دادم در هر جا و موقعيتى آن را ارائه كنم، مگر جاهايى كه مى ديدم واقعاً سطح بالايى دارند يا خيريه است و اينطور چيزها. راستش من به صورت شغل و حرفه به مقوله خواندن نگاه نمى كردم، دوست نداشم.
* در اين قضيه خانواده شما چقدر نقش داشت؟
- من به خانواده ام قول داده بودم كه خيلى از مسائل را رعايت كنم و كردم. خانواده من خيلى متعهد بودند و سختگير...
* طبيعتاً براى يك دختر جوان كه كار هنرى مى كند و آن هم موسيقى، در شرايط قبل از انقلاب، اگر آن قيد و بندها نبود، شايد شرايط براى شما فرق مى كرد و آنقدر نمى توانستيد سوق پيدا كنيد به سمت موسيقى جدى...
- بله، ولى فكر مى كنم كه خود من هم شخصاً از درون آدم متعهدى هستم و خيلى قانون گرا و لذا مسائل را رعايت مى كردم. از خيلى از مسائل گذشتم. چك سفيد مى آورند به اين عنوان كه هر چقدر مى خواهى بگير ولى بيا در فلان جا بخوان ولى من هرگز اين كار را نكردم. من به خانواده ام قول داده بودم. البته قبل از اينكه ازدواج كنم كه اصلاً اجازه نداشتم كه بروم. بعد از ازدواجم رفتم و به همسرم قول دادم كه همه چيز را رعايت مى كنم. موسيقى در كنار زندگى ام قرار دارد. هميشه هم همينطور بودم. شايد خيلى وقتها هم مورد سرزنش قرار گرفتم كه با اين صدا چرا آن طور كه بايد حرفه اى كار نكردم و من هميشه جوابم اين بود كه موسيقى برايم خيلى گرامى و عزيز است و من دوست ندارم كه به عنوان حرفه از آن استفاده كنم. زندگى اول و موسيقى هم در كنارش.
* در كنار اين مسائل آيا به كار ديگر يا تحصيل نپرداختيد؟
- يك مقدار در زمينه دكوراسيون، عروسك سازى و كارهاى هنرى اينطورى كار كردم به عنوان حرفه كار ديگرى نكردم.
* به هرحال خيلى ها هستند كه در اين زمينه موسيقى حرفه اى كار مى كنند. شما به هر دليل اين كار را نكرديد كه بخشى بر مى گردد به شرايط خانوادگى، شرايطى كه هر دختر ايرانى حتماً آن مشكلات را داشته و دارد. شما كه نمى خواهيد اين مسأله را رد كنيد كه مى توان يك موزيسين حرفه اى بود؟
- من هرگز رد نمى كنم و هيچ كس را هم سرزنش نمى كنم كه چرا. مى گويم من شخصاً اين را پذيرفتم. من خودم اين طورى بودم كه موسيقى برايم آنقدر عزيز و محترم بود كه نمى خواستم در هيچ حالتى به خاطر پول بروم آهنگى را كه دوست ندارم، بخوانم. آدم وقتى حرفه اش موسيقى باشد، به خاطر پول شايد از يك سرى چيزها بگذرد. من اين كار را نكردم، چون دوست نداشتم. هر كس حرفه اش اين است هر كار كه دوست دارد انجام دهد. اشكالى هم ندارد.
* يكى از استادان ما از قول يكى از فلاسفه مى گفت كه خوشبختى اين است كه آدم عشق اش معاشش باشد. اين هم هست. يعنى خيلى ها هم هستند كه اين خوشبختى را داشتند كه آن چيزى را كه دلشان خواست خوانده اند و ساخته اند و از اين راه زندگى شان هم تأمين شد.
- بله. اين كه گفتم عقيده شخصى خودم است. آن آقاى فلسفه دان هم ايده اش اين بود كه شما گفتيد. من معتقدم و معتقد بودم به كارى كه كردم. الآن هم اگر دوباره هجده ساله شوم، باز هم حاضر نيستم موسيقى را حرفه اى كار كنم.
* البته من هم كارم مثل شماست و همين كار روزنامه نگارى كار دل من است و به اصلاح شغل دوم و بنابراين احساس شما را درك مى كنم.
- حس مى كنيد؟ دقيقاً همين است. دقيقاً پيداست. يك خواننده با علاقه مى آيد جلو. چند كار قشنگ مى خواند. بعد كه حرفه اى مى شود، كارهاى مبتذلش هم خيلى زياد مى شود و خيلى راحت همه چيز را به خاطر پول قبول مى كند. مجبور مى شود برود زير سلطه آدمهايى كه به صورت حرفه اى و به بازار فروش نگاه مى كنند. من البته هيچ كس را سرزنش نمى كنم. به هرحال زندگى هم خرج دارد. چرا كه نه؟ مى تواند از اين راه امرار معاش كند.
* گفتيد كه وقتى ازدواج كرديد راحت تر توانستيد به كار موسيقى ادامه دهيد...
بله. هر بار كه برايم موقعيتى پيش مى آمد كه ازدواج كنم همه مخالف خواندنم بودند. آن موقع مثل الان نبود و شرايط مساعد نبود، ولى من معتقد بودم كه بايد با كسى ازدواج كنم كه با كار موسيقى من مخالفت نكند و بعد به شوهرم هم تعهد دادم كه حريم همه چيز را حفظ مى كنم و كردم.
* همسرتان هم در كار موسيقى هستند؟
نه، ولى علاقه مند به موسيقى هستند. من كار اصلى و جدى موسيقى خودم را هم بعد از ازدواج شروع كردم. موقعى كه ازدواج كردم حدود بيست و پنج سال داشتم و تازه رفته بودم تلويزيون و هنوز به آن صورت كارى انجام نداده بودم و همسرم هم موافق كار موسيقى بودند و پذيرفتند. همان طورى كه كار مى كردم، تمرين موسيقى هم مى كردم. پيش استادانى كه گفتم و خودم هم از راه نوار تمرين مى كردم. آقاى استاد تجويدى آهنگساز بعضى كارهايم بودند، اما نقش استادى را هم برايم داشتند.
* چند آهنگ خوانده ايد؟
سئوال هاى سخت مى كنيد، راستش من يادم نيست.
* آلبوم مستقل هم داريد؟
بله، سه آلبوم دارم. آن وقت ها آلبوم مثل الان نبود و روالش فرق مى كرد. من به طور كلى در راديو كه كار مى كردم و با اركستر بزرگ راديو و تلويزيون حداقل ماهى يك بار آهنگى را اجرا مى كرديم و ضبط مى كرديم، ولى اين آهنگ ها هميشه شعر و آهنگش خيلى خوب نبود. گرچه من هميشه بهترين ها را انتخاب مى كردم، با اين حال همه آنها آن طورى نبود كه ماندگار باشد. بيشتر آهنگ ها در حد متوسط بودند. شايد حدود صد آهنگ خوانده باشم كه تعدادى را دست چين كردم. البته من نفهميدم كه بقيه آهنگ ها و كلاً آهنگ هايى كه در راديو و تلويزيون آرشيو شده بودند، چطور سر از كلتكس درآوردند. يعنى بعداً از راه هاى ديگرى رفت آن طرف و تكثير شد و CD شد. من خودم اصلاً در جريان نبودم و هيچ استفاده اى از آن CD ها نبردم.
* اولين بارى كه حقوقى براى خواندن گرفتيد، آيا يادتان هست؟
ببينيد، راديو و تلويزيون آن موقع براى ما جنبه مادى نداشت. آن موقع مى گفتند كه اينجا محلى است كه مى خوانيد و اينجا شهرت پيدا مى كنيد مى رويد به كاباره و اين حرف ها. خيلى ها اين كار را مى كردند، ولى من نكردم. من محدوديت هنرى ام تا اين حد بود كه سالى يكى دو كنسرت مى گذاشتم، بعد هم در خيريه ها و انجمن هاى فرهنگى مى خواندم. به غير از اين در جايى ديگر به اصطلاح كار نمى كردم. راديو و تلويزيون شايد چيزى در حدود پول لباس و رفت و آمد ما را مى داد و ديگر درآمدى براى ما نداشت.
* وقتى داشت انقلاب مى شد، به اين فكر مى كرديد كه ممكن است منع شويد از خواندن؟
نه، من به چنين چيزى فكر نمى كردم. وقتى هم كه پيش آمد، من با آن خيلى عادى برخورد كردم. بيشتر وقتم را گذاشتم در كارهاى دكوراسيون و باغ. يك تكه زمين در لواسان بود كه گرفتيم درختكارى و كارهاى ديگرش را انجام مى داديم. احساس كمبودى نكرديم تا اينكه دوباره مجوز دادند.
* لابد اين به علت اين بود كه شما به موسيقى حرفه اى نگاه نمى كرديد. البته برايتان مهم بود، ولى حياتى نبود...
بله، براى من حياتى نبود. براى اينكه من از درون احساس كمبود نمى كردم. درونم پر بود از عشق به خدا، طبيعت و همه چيز. احساس كمبود اينجورى نكردم تا اينكه زمان گذشت و فضا باز شد و دوباره مجوز دادند. البته نه براى تك خوانى (مى خندد). من برايم خواندن خيلى مهم نبود، چون اگر اينطورى بود، من هم مثل خيلى ها مى رفتم خارج و آنجا مى خواندم. چند بار رفتم و آمدم و خيلى هم به من پيشنهاد دادند، ولى من دوست داشتم در ايران زندگى كنم و اينجا را انتخاب كرده بودم و راضى بودم. به غير از اينها، كسى كه خواندن را از من نگرفته بود. من مى خواندم براى خودم، حالا ديگران نمى شنيدند. ولى خودم كه مى خواندم (مى خندد).
* ... و در جمع هاى خانوادگى...
بله، من از بچگى در جمع هاى خانوادگى مى خواندم.
* اولين بارى كه در بعد از انقلاب كنسرت داديد را يادتان هست؟ فكر مى كنم اين ديگر يادتان باشد. يعنى تقريباً مطمئنم اين ديگر حتى تاريخ و ساعتش يادتان هست...
نه، يادم نيست. اما در كاغذها و نوشته ها هست. دقيق نمى دانم، ولى در كتاب «گل گلدون» هست. يادم هست كه بعد از بيست سال بود.
* يعنى هفتاد و هفت.
بله، همان سال. در يك سينما بود كه سن اش را درست كرده بودند. بگذار فكر كنم. آها، اسم الانش سينما صحرا است. آن موقع ريوولى بود. اولين كنسرتم آنجا بود. همه روى زمين نشسته بودند و پشت درها هم غلغله بود.
* وقتى كسى بيست سال در صحنه نيست، طبيعتاً يك نسل ديگر مى آيد و او ممكن است فراموش شود. شما فكر نمى كرديد كه فراموش شده ايد؟
ببينيد، من زياد پايبند شهرت نبودم. عاشق اين مسائل نبوده و نيستم. موسيقى را خيلى دوست دارم و برايم هم خيلى محترم است، ولى از درون زياد اين طورى نبودم كه نبودنش مرا آزار بدهد و اينكه فراموش بشوم. من عادت كرده بودم، يعنى خودم را قانع مى كنم به آنچه هست. به خودم مى گويم كه بايد اينطورى باشد و مى پذيرم. برايم مهم هم نبود كه شهرتم از بين برود.
* با اين حال رفتيد داخل سالن و ديديد سالن پر است و حتى جوان ها و نوجوان ها هم مى شناسندت.
گريه ام گرفته بود. تمام بچه ها و جوان ها گل گلدون را مى خواندند


